دعای سال 1388: خدایا به ما خوش نامیه کوروش, دلسوزیه
داریوش, انصاف انوشیروان, قدرت شاه عباس, لیاقت امیرکبیر, دانایی مصدق, وطن
پرستی پهلوی, ثروت رفسنجانی, منش خاتمی, عمر جنتی, و بی خیالی احمدی نژاد
عطا بفرما, سال نومبارک
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 20:26
سال نو مبارک
ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام
ای دیده دل از تو دگرگون مادام
وی آنکه بدست توست احوال جهان
حکم فرما که شود، ایام دوستان به کام
فرا رسیدن سال نو ، این عید باستانی را به تمامی شما عزیزان تبریک می گویم و امیدوارم سال خوبی برای شما باشد
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 14:36
پنج صفت مداد
پنج صفت مداد
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 7:17
يك خانم 45 ساله كه يك حملهء
قلبي داشت و در بيمارستان بستري بود . در اتاق جراحي كه كم مونده بود مرگ
را تجربه كند خدا رو ديد و پرسيد آيا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43
سال و 2 ماه و 8 روز ديگه عمر مي كنيد.
در
وقت مرخصي خانم تصميم گرفت در بيمارستان بماند و عملهاي زير را انجام دهد
كشيدن پوست صورت-تخليهء چربيها(ليپو ساكشن)-عمل سينه هاو جمع و جور كردن
شكم . او حالا كسي رو نداشت كه بياد و موهاشو رنگ كنه و دندوناشو سفيد كنه
!!.
از
اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه
بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش
او از بيمارستان مرخص شد
در
وقت گذشتن از خيابان در راه منزل بوسيلهء يك آمبولانس كشته شد . وقتي با
خدا روبرو شد او پرسيد:: من فكر كردم شما فرموديد من 43 سال ديگه فرصت
دارم چرا شما مرا از زير آمبولانس بيرون نكشيديد؟
خدا جواب داد :من شمارو تشخيص ندادم!!!"
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 15:56
مچ گيري زن باهوش
مچ گيري زن باهوش
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 15:51
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود. كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست.
من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول كرد.
در
طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد. باور كردني نبود بزرگ ترين و خشمگين
ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف
مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.
دومين
در طويله كه كوچك تر بود باز شد. گاوي كوچك تر از قبلي كه با سرعت حركت
كرد. جوان پيش خودش گفت: منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچك
تر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همان طور كه فكر مي كرد ضعيف ترين و كوچك ترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد... اما گاو دم نداشت! نتيجه :
زندگي
پر از ارزش هاي دست يافتني است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهيم ممكن
است كه ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس
را بربايي.
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 15:46
داستان كوتاه مرد و پيله كرم ابريشم
داستان كوتاه مرد و پيله كرم ابريشم
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 15:42
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.
روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته، همانطور كه ياد مي
گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر
مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخها بر ديوار
است...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به
پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل
كند، يكي از ميخها را از ديوار درآورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از
ديوار بيرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و
گفت: «پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي. اما به
سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در
هنگام عصبانيت حرفهايي مي زني، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارد.
تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران
بار عذرخواهي هم فايده ندارد؛ آ?ن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه
زخم چاقو دردناك است.»
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 22:27
کوهنورد _ شک
کوهنورد
داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود
او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را
تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که
از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به
سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در
مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا
گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق
بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند
جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان
شنیده می شد جواب داد:
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 21:12
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی
شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای
مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک
وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 15:37
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ....
روزي
خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق
هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه
بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت،
عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او
گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي
تو وجود
ندارد."
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 2:42
اين ماوس ميتواند هنگام كار
وضعيت و ضربان قلب شما را كنترل كند و
وضعيت آن را نمايش دهد و در صورت
مشاهده وضعيت بحراني از طريق اينترنت
پزشكتان را در جريان بگذارد. اين
محصول براي بيماران قلبي توصيه ميشود.
لينک ثابت|
نوشته شده توسط vahid در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 11:25