تبليغاتX
رویا
  خوش آميديد
منوي اصلي
لينک هاي سريع
 
صفحه نخست
 
ارتباط با ما
 
آرشيو مطالب
 
طراح قالب
 
نويسندگان
 
موضوعات
  نوشته
  صوتی
  تست
  ادبیات
  آيا مي دانستيد...
  تصاویر
  مذهبی
  خانه داری
  زنگ تفریح
  متفرقه
  ایران و افتخار آفرینان ایران
  شکر خند
  داستان

 
لينک دوني
استخاره از قرآن مجید
فال حافظ
اخبار , روزنامه ها , مجلات ,...
آرشيو پيوندها
 
لوگوي ما

 

 
آمار بازديد

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

  AddThis Feed Button


 
تبليغات


 


  سخنان دکتر علی شریعتی ( انسان‌ها )


سخنان دکتر علی شریعتی ( انسان‌ها )



http://i1.tinypic.com/s5kzly.jpg



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 11:59     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  سه پند از لقمان


سه پند از لقمان



روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوی

اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي!
و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد: اگر کمي دير تر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهنرين خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.




لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 11:3     Balatarin Donbaleh  

  بخوان و تامل کن !!!


بخوان و تامل کن !!!



زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي

که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد   



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 6:34     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  گنجشک با خدا قهر بود...‏


گنجشک با خدا قهر بود ...‏


http://afsoonedonya.persiangig.com/image/gonjeshk.jpg



گنجشک با خدا قهر بود

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 16:27     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  زود قضاوت نکنید


زود قضاوت نکنید



مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 4:36     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  قشنگترین دختری که تا حالا دیده ام !

http://mytasvir.com/photo/gallery/24adcbeeac1a7d.jpg



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 21:2     Balatarin Donbaleh  

  سخنان کوتاه اما عمیق و پر معنی


سخنان کوتاه اما عمیق و پر معنی


http://raze-cheshm.parsaspace.ir/pic/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%20%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg


باد می وزد

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است. . .




لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 20:44     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  نحوه ی سوال کردن


نحوه ی سوال کردن



در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟ 
 
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟ 
 
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم 
 
كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است
 
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند 
 
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم 
 
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم؟ 
 
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: مطمئناًً، پسرم. مطمئناً



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 21:56     Balatarin Donbaleh  

  ابراز عشق


ابراز عشق


http://i16.tinypic.com/6aexi5t.jpg



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:5     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  آسان می شود دلسرد شد


آسان می شود دلسرد شد


تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد:



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 16:38     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  نوروز در کلام شهید آوینی


نوروز در کلام شهید آوینی


نوروز رستاخيز خاك است و عيد صيام، رستاخيز جان و انسان روح كبريايی است كه در خاك فقر دميده‌اند. با نوروز جسم جهان تازه می‌شود و با صوم، جهان جان، كه انسان است.جسم و جان اگرچه تعارض ذاتی ندارد، اما در اين جهان از هم انتزاع گرفته‌اند، چنانكه جمال و كمال نيز چنينند، نادر است آنكه زيبائی صورت با زيبائی سيرت جمع شود. آنجا كه آن يكی هست، اين يكی نيست. خاك محتاج زمستان است تا پذيرای بهار شود،‌ و جان محتاج صوم است تا روح به ابتذال ربيع واصل شود. تا خورشيد عشق از افق جان طلوع كند، و نسيم لطف بورزد و درخت دل به شكوفه بنشيند، و اين بهار درون است.


لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 1:22     Balatarin Donbaleh  

  پنج صفت مداد


پنج صفت مداد


http://2.bp.blogspot.com/_9e1his4Chho/SMD7l1m4AQI/AAAAAAAAADY/eJMEfc5JTxU/s320/pencil.jpg



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 7:17     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد


حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد


http://img.tebyan.net/big/1387/01/1851622001681074423237142171299612910424242.jpg



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 17:6     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  تله موش


تله موش


http://i14.tinypic.com/4vehswj.jpg



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 18:48     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  مرد جوان و كشاورز


مرد جوان و كشاورز



مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.
كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست.

من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول كرد.

در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد. باور كردني نبود بزرگ ترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.

دومين در طويله كه كوچك تر بود باز شد. گاوي كوچك تر از قبلي كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچك تر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.

سومين در طويله هم باز شد و همان طور كه فكر مي كرد ضعيف ترين و كوچك ترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...
اما گاو دم نداشت!
نتيجه :

زندگي پر از ارزش هاي دست يافتني است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را بربايي.



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 15:46     Balatarin Donbaleh  

  پسر بچه و جعبه ميخ


پسر بچه و جعبه ميخ


پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.

روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخها بر ديوار است...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخها را از ديوار درآورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت: «پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهايي مي زني، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارد. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد؛ آ?ن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.»




لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 22:27     Balatarin Donbaleh  

  ویلون‌نوازی در مترو


ویلون‌نوازی در مترو


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 19:37     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  گابریل گارسیا مارکز - چیزی که من آموختم


گابریل گارسیا مارکز - چیزی که من آموختم


http://pitou.blog.lemonde.fr/files/gabriel_garcia_marquez_3_1.thumbnail.jpg



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 16:8     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  درک عظمت عشق


درک عظمت عشق


در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ....

روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"

ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."


لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 2:42     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  نصایح زرتشت به پسرش


نصایح زرتشت به پسرش

http://kooroshekabir.persiangig.com/image/zartosht/zartosht.jpg


آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

قبل از جواب دادن فکر کن

هیچکس را تمسخر مکن

نه به راست و نه به دروغ قسم مخور



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 0:34     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  نکته ای از انجیل


نکته ای از انجیل



http://www.fotosearch.com/comp/IMP/IMP141/Antique_bible_book.jpg



در Malachiآیه 3:3 آمده است:


او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»


لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 15:33     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  دو روی سکه


دو روی سکه



لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 1:33     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  تلفن


وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم  هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا




لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 16:52     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  فرشته ای به نام مادر


فرشته ای به نام مادر




لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 11:0     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي


زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي


زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش  در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد  سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است.



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 15:26     Balatarin Donbaleh  

  پاسخ جالب آلبرت انیشتین به خواستگارش


پاسخ جالب آلبرت انیشتین به خواستگارش



می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

آقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 2:31     Balatarin Donbaleh  

  پروفسور حسابی و اینشتین


پروفسور حسابی و اینشتین





پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 19:22     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  هدیه به مادر


هدیه به مادر


چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن. اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری  در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.. چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من  ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن. پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ..من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم. مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
 
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم 



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 17:10     Balatarin Donbaleh  

  هرگز در جنگل گُم نشید


هرگز در جنگل گُم نشید



روزنامه نگاری تصمیم می گیرد  گزارشی از زندگی یک روستایی  که سال ها در یک  ده بسیار پرتی زندگی می کرد تهیه کند. از روستایی می پرسد:


شیرین ترین اتفاق زندگی تان چی بود؟


یک بار دختر همسایه ما توی جنگل گُم میشه، تمام مردان ده رفتیم دنبالش و بالاخره پیداش کردیم و همانجا همه مون ترتیبش را دادیم


آخه اینو که من نمی تونم تو روزنامه ام بنویسم. چیز جالب دیگه ای برایت اتفاق نیفتاده؟


آها! آره یادم اومد، یک بار خر همسایه توی جنگل گم میشه، تمام مردان ده رفتیم دنبالش و بالاخره پیداش کردیم و همانجا همه مون ترتیبش را دادیم


نه نه نشد، این را هم نمیتونم در روزنامه بنویسم. اصلا سئوال رو برمی گردونم. لطفا بگید تلخ ترین اتفاقی که  براتون افتاده چی بود؟


روستایی که با این سئوال قیافه غمگینی بخودش گرفته بود صورتش را بین دو تا دستش پنهان می کنه و میگه: یک بار  من خودم تو جنگل گم میشم …




لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 15:44     Balatarin Donbaleh  

  بیان حقیقت تلخ بدون آزردن کسی


بیان حقیقت تلخ بدون آزردن کسی



پیرمردی  98 ساله و ثروتمند  برای چک آپ  سالانه به پزشک مراجعه می کند. پزشک از احوال و وضعیت عمومی اش می پرسد . پیرمرد جواب می دهد:

- حالم بهتر از هروقت دیگه هست و سرحال سرحالم. زن 18 ساله ام حامله است و بزودی بچه ام را می زاد. بهتر از این نمیشه. نظر شما چیه آقای دکتر؟

پزشک کمی فکر کرد و بعد گفت:

- اجازه بدید یک ماجرای کوچک را برایتان تعریف کنم: دوستی دارم که عاشق شکار هست. نصف سال را در بیابان و جنگل در پی شکار گوزن و پلنگ و گراز و خرگوش هست. اما یک روز که عازم شکار بود اشتباهی چترش را به جای تفنگ به کوله پشتی اش آویزان کرد. توی جنگل که بود ناگهان یه گرگ جلوش سبز شد. چتر را از کوله پشتی برداشت و بطرف گرگ نشانه گرفت و بنگ… گرگه افتاد رو زمین و مرد

پیر مرد خنده اش گرفت:

- هه هه هه … غیر ممکنه. حتما یه شکارچی دیگه او نزدیکا بود که گرگه را زد.

پزشک گفت:

- دقیقا همینطوره که شما گفتید




لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 14:40     Balatarin Donbaleh  

  ساحل و صدف


ساحل و صدف


 
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.


 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست.. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:


"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."




لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 2:26     Balatarin Donbaleh  

  کدام را انتخاب میکنید...عشق, ثروت, موفقیت.......



کدام را انتخاب میکنید...عشق, ثروت, موفقیت.......








زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.




لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 19:46     Balatarin Donbaleh  

  داستان آفرینش


داستان آفرینش


خدا به خر گفت: تو خر هستی. تمام روزهایت را باید کارکنی و جان بکنی و بدتر از همه  دیگران الاغ و احمق صدایت کنند. تو 20 سال عمر خواهی کرد

خر جواب داد: اوه، چه زندگی بدی خواهم داشت، نمیتونی کاری کنی که فقط 5 سال عمر کنم؟

خدا پیشنهاد خر را پذیرفت

 

 

بعد خداوند سگ را آفرید

خدا گفت: اسم ترا میگذارم سگ. همیشه با فروتنی و فرمانبرداری زندگی خواهی کرد، غذای مانده را خواهی خورد و از خانه و باغ مردم هم نگهبانی خواهی کرد و عمر تو 35 سال خواهد بود.

سگ آهی کشید و گفت: اوه، چه زندگی سگی و بدی، نمیشه فقط 15 سال عمر کنم؟

خدا پیشنهاد سگ را پذیرفت

 

بعد خدا طوطی را آفرید...





لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 11:15     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  انتقام

انتقام


یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های “فساد” اطراف آمستردام شد و گفت:

- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم

گرداننده آنجا که همه “مامان” به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن

پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

“مامان” گفت: نه ندارند

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم

اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که “مامان” راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به “مامان” داد و می خواست بیرون برود که “مامان” پرسید:

- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

پسرک با بی میلی جواب داد:



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 11:13     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  امان از مامانا


امان از مامانا



خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي­آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي­شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : من ميدانم كه شما چه فكري مي­­كنيد ، اما من به شما اطمينان مي­دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم.

حدود يك هفته بعد،Vikki پيش مسعود آمد و گفت : از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره­اي من گم شده ، تو فكر نمي­كني كه او قندان را برداشته باشد ؟




- خب ، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد .

او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم ، من نمي­گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد ، و در ضمن نمي­گم كه شما آن را برنداشتيد ، اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده.



با عشق ، مسعود









روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم ، من نمي­گم تو با Vikki رابطه داري و در ضمن نمي­گم كه تو باهاش رابطه نداري. اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي­خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود.


با عشق ، مامان




لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 22:40     Balatarin Donbaleh  

  با حاج آقا از پاریس تا تورنتو


با حاج آقا از پاریس تا تورنتو


حاج آقا برای سرکشی به مستغلاتش در پاریس و تورنتو و همچنین سرکشی به دو تا آقازاده اش که در در این دو شهر تحصیل می کنند آمده بود.چند روزی پاریس بود و الان هم تو هواپیما نشسته و راهی تورنتو هست



این توالت لعنتی هم که همش اشغاله، اگه ایران ایر بود حتما حاج آقا با عصبانیت داد می زد: قیچی کنید، مردم تو صفند



وضعش خراب بود و به خودش می پیچید



خانم مهمانداری که داشت از نزدیکش رد میشد متوجه وضعیت اضطراری و اورژانس حاج آقا شد. گفت: اشکالی ندارد اگر از توالت خانمها استفاده کنید بشرطی که قول بدید دست به دگمه هایی که تو توالت هست نزنید



حاج آقا که به توصیه پسرانش کلاس انگلیسی رفته بود کمی انگلیسی هم می دانست و منظور مهماندار را فهمید



تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتین علامت گذاری شده بودند: «وی. وی» ، «وی.ای»، «پی.پی» و یک دگمه قرمز که رویش نوشته بود «ای.تی »



حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاویش تحریک شده پیش خودش گفت: کی متوجه میشه من به دگمه ها دست زدم؟

با احتیاط رو دگمه وی وی فشار داد. ناگهان آب ملایم ولرمی باسنش را نوازش داد. حاج آقا که داشت حال می کرد گفت: چه احساس لذت بخشی. اینهمه هواپیما سوار شدم تو هیچ توالت مردانه چنین چیز خوبی ندیدم. حقشه به توالت مردانه بگیم مستراح



بعد رو دگمه وی ای فشار داد. جریان آب ولرم قطع شد و بجایش هوا یا باد ملایم و نیمه گرمی شروع به وزیدن کرد و باسنش را خشک کرد. چه لذتی، حاج آقا اگه دستش بود ساعتها حاضر بود تو توالت بشینه



بعدش حاج آقا دگمه پی پی را فشار داد...



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 22:37     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  دو نیمه زندگی


دو نیمه زندگی


هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش.

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ... 

روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟!



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 3:44     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  یک با یک برابر نیست



یک با یک برابر نیست



معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...


لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 3:37     Balatarin Donbaleh  

  مردی با ماشین پنچر


مردی با ماشین پنچر


مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.  هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و  آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.  مرد حيران مانده بود که چکار کند.  تصميم گرفت که ماشينش را همانجا رها کند و برای خريد مهره چرخ برود.  در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:  از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.  پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.  هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.  پس چرا توی تيمارستان انداختند؟  ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 3:17     Balatarin Donbaleh  

  پیرمرد و همسرش


پیرمرد و همسرش


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ودر راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه.

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. گفت همسرم در خانه سالمندان تحت مراقبت است. صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 3:13     Balatarin Donbaleh  

  داستان کوتاه جانشین


داستان کوتاه جانشین


روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 3:12     Balatarin Donbaleh  

  بهشت و جهنم

 

بهشت و جهنم

 

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

 



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 0:52     Balatarin Donbaleh  

  ماهي گير ثروتمند




ماهي گير ثروتمند



يك بازرگان موفق و ثروتمند ،از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هرروز تعدادكمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد : چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري ؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي

بازرگان گفت : چرا وقت بيشتري نمي گذاري تا تعداد بيشتري ماهي صيد كني؟

پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .

بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت را چيكار مي كني؟

ماهي گير جواب داد: با بچه ها يم گپ مي زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .

بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن
قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت .

بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و
بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمي مي شوي .
ماهي گير پرسيد : اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .


و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت مي كند.

ماهي گير پرسيد : بعد چه اتفاقي مي افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد . به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهي گيري ميكني . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش ميگذراني.

ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟



 


لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 18:3     Balatarin Donbaleh  

  نجس ترين چيز دنيا


نجس ترين چيز دنيا


گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
 وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.  عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"   !!!!



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 4:7     Balatarin Donbaleh  

  چطوری میتوان زور را بدون زور زدن به مردمان اعمال کرد


چطوری میتوان زور را بدون زور زدن به مردمان اعمال کرد


آورده اند که در کنفرانس  تهران  روزی  چرچیل،  روزولت و  استالین  بعد  از میتینگ‌های پی در پی  آن  روز  تاریخی!  برای  خوردن  شام  با  هم   نشسته بودند. در کنار میز یکی از  سگ‌های  چرچیل ساکت   نشسته بود  و  به  آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این   خردل تند به این سگ داد؟  روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید  و   خردل را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن   صرف نظر کرد.

 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل  را به  زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست  استالین  رهانید و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛  دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی‌ که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت  دیدید چطوری میتوان زور را بدون زور زدن مردمان اعمال کرد.



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 3:55     Balatarin Donbaleh  

  دكتر شريعتي و آنچه از آن بيزاري مي جست


کلاس پنجم که بودم، پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود؛ آن هم به سه دلیل:

اول آنکه کچل بود.

دوم اینکه سیگار می کشید.

و سوم، که از همه تهوع آورتر بود، اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

 چند سالی گذشت؛ یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم، سیگار می کشیدم، و کچل شده بودم! و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد!!!



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 5:35     Balatarin Donbaleh  

  بیســـکویت


بیســـکویت


یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بودُ تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکویت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فكر كرد: بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه كرده باشد.

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت بر مي داشت، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود، پيش خود فكر كرد: حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي خواست! او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آن جا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساك قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود كه بيسكويتي را كه خريده، داخل ساكش گذاشته بود. آن مرد بيسكويت هايش را با او تقسيم كرده بود، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد ...



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 16:33     Balatarin Donbaleh  

  خاطره ای از ساخته شدن دانشگاه تهران در زمان رضا شاه


خاطره ای از ساخته شدن دانشگاه تهران در زمان رضا شاه


« يادش به خير، ملاقاتي داشتم با پروفسور حسابي (پدر علم فيزيك ايران) - كه خدايش رحمت كند -مي گفت: "وقتي خواستم دانشگاه تهران را تاسيس كنم
 
با وساطت يكي از دوستان وقت ملاقاتي از وزير معارف وقت گرفتم، پس از توضيح طرح، وزير معارف از من پرسيد: "دانشگاه بسازيد كه چه بشود؟" و من عرض كردم: "دكتر و مهندس ها كه براي تحصيل به فرنگ مي روند، در مملكت خودمات تربيت كنيم." و او پاسخ داد: "تربيت دكتر و مهندس براي ما صد سال زود است و بايد فرنگي ها براي ما اينكار را بكنند."



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 4:28     Balatarin Donbaleh ادامه مطلب 

  کشيش و پسر نوجوانش


کشيش و پسر نوجوانش



کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
 
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
 
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد ..»
 
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
 
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . .. .
 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »



لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 4:11     Balatarin Donbaleh  

  گفتگوي لحظات آخر بين مادر و دختر



در فرودگاه گفتگوي لحظات آخر بين مادر و دختري را شنيدم
:
 
 
 
 
هواپيما درحال حرکت بود و آنها همديگر را بغل کردند  و مادر گفت: " دوستت دارم و
آرزوي کافي براي توميکنم."

 
 
 
دختر جواب داد: " مامان  زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم  ."
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت.
  مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که مي‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي‌خواستم که خلوت او را بهم
 ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد  : " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي‌دانيد براي آخرين بار است که او را مي‌بينيد؟ "
 
جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي‌کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "
او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي مي‌کنه. من چالش‌هاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . "
"
وقتي داشتيد خداحافظي مي‌کرديد  شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " مي‌توانم بپرسم يعني چه؟ "
او  شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و  مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن."
 
او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي‌کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " ما مي‌خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي‌ماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :


آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.

آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد
.

آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد
.

آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند
.

آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي
.

آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي
.

آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي
."
 

بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت

...

  مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت مي‌کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد ...

 


لينک ثابت| نوشته شده توسط vahid در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:10     Balatarin Donbaleh  

مطالب پيشين

تحقیق درباره عمه عطار
خر ما از کره گی دم نداشت
قیمت معجزه
سخنان دکتر علی شریعتی ( انسان‌ها )
سه پند از لقمان
خطای دید فوق العاده
فرق بین مدیر و مهندس
می‌گويند زن‌ها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند
بخوان و تامل کن !!!
هفت اصل بیل گیتس
کودکی هنرمندان
گنجشک با خدا قهر بود...‏
حدس مليت : بيا تو ببين ميتوني حدس بزني اين چيز ... كجاييه؟
ماجرای جالب اختراع چیپس
چقدر بگم زود قضاوت نکنید


 

 
لينك باكس

 


 
منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .
  
site map site map ror html site map
 
Add to Technorati     ..............................

 
لينک دوستان

 سكوت
 پرشین-ایران-دانلود
 سوزنبان
 صبح اميد
 خانواده ایرانی
 تفریحی و سرگرمی
 جالب است بدانید
 موبايل
 یادداشت‌های نیک‌آ‌هنگ
 من وبلاگ نویس نیستم
 farshad
 روزهای بی تکرار
 شب زنده
 زيباترين قالب هاي وبلاگ

 
جست وجو

 
 
للوگوي دوستان

 
ارتباط با ما
    براي Add کردن کليک کنيد
 
آرشيو ماهانه

  آذر 1388
  آبان 1388
  مهر 1388
  شهریور 1388
  مرداد 1388
  تیر 1388
  خرداد 1388
  اردیبهشت 1388
  فروردین 1388
  اسفند 1387
  بهمن 1387
  دی 1387
  آبان 1387
  مهر 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386

 
طراح قالب

اين قالب توسط Temp-Designer طراحي و ترجمه شده

 
 
 Copyright © 2008 by Temp-Designer. This Template Design By Amirreza Keypour